خانه ام سرد
نفس هایم سردتر
خاطرم غرق شده میان خاطره ات!
حوصله ام سر رفته از این همه تکرار!
در من زنی است
که قصه فردایش را روی آینه می نویسد
و سهمش از زن بودن
همین ماتیک هایی است که هر شب می میرند!
صبح که می شود
زن ِ میان آینه
قصه را به چشمانش می سپارد
کیفش را برمی دارد
می رود پی کارش
و من
لم می دهم
چرت می زنم
منتظر؛ تا از در بیاید
و خستگی اش را به رخم بکشد
حالا ديگر سالهاست كه با هم کنار آمده ایم
-----------------------------------------------------------
برای ما زنها عادت شده ماتیک را به جای خودکار و آینه را به جای دفتر استفاده کنیم و من سالهاست که هر شب برنامه کاری فردایم را روی آینه می نویسم!
خون سرانگشتانم
به سپیدی کاغذ خیانت می کند
و من بی خیال درد
مشق یلدای بی تو بودن می کنم!
---------------------------
یلدا مبارک
ریگ در کفش تو است
و زخم آن بر دل من.
صبوری را می فریبم
تا روزی بتکانی اش!

(تابلو خورشید/۱۳۸۵)
خورشید را نشانه رفته ای که چه؟!
وقتی که ماه
قربانی فریبکاریست!
کنار کدامین دیوار قدم بزنم
تا سایه ام
تنهایی ام را ندزدد ؟!